تبليغاتX
می خواهم در اغوش تو بمیرم

می خواهم در اغوش تو بمیرم

متن و عكس هاي عاشقانه

مي خواهم در آغوش تو بميرم در آغوش كسي  كه   دوستـش   دارم

در آغوش كسي كه همه هستي ام را فقـط به خاطر او بـر بــاد داده ام

در آغوش تو اي همسفر

در آغوش تو  اي  دوست 

در آغوش  تو اي  عاشق

ایــن  متــن  رو  خــــودم  نوشـتـــم  منــتــظر  نــظـراتـتــون  هسـتــم

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت22:14توسط شكوه | |

يه چيزي مي خوام بگم كه يادت بمونــــــــــــــــــــه...... 

هر  روز هر نفسي  كه مي كشم به ياد تو  و به عشق تو مي آد  مي خوام بگم  كه  نفس

عاشقا با نفسهاي معمولي خيلي فرق داره فرقش هم اينه كه نفسهاي  معمولي مي آد  

و ميره اما نفسهاي عاشقا فقط مي آد هيچ وقت نميره

 این  متن  رو  خودم  نوشتم  منتظر  نظراتتون  هستــــم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت11:16توسط شكوه | |

 

در زمان هاي بسيار قديم كه هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور  

هم شده بودند ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم بازي كنيم مثل قايم باشك . ديوانگي فرياد 

زد و گفت:من چشم مي گزارم از آنجايي كه هيچ كس دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد

قبول كردند. ديوانگي روي درخت چشم گذاشت و شروع به شمارش كرد. لطافت خود را به

شاخ ماه آويزان  كرد  و خيانت خود را بين زباله ها پنهان كرد هوس به مركز زمين رفت دروغ

گفت به دل سنگ مي روم  ولي ته دريا رفت و  هر كدام جايي پنهان شدند كه  عشق مردد

بود كه با شمارش ديوانگي عشق خود را در بين بوته هاي گل رز پنهان كرد. ديوانگي  اولين

نفری را كه پيدا كرد تنبلي بود چون كه تنبليش مي آمد تا جايي پنهان شود و به تربييت همه

را پیدا  کرد  بجز عشق كه حسادت در گوش ديوانگي زمزمه كرد عشق در بوته گل رز است

دیوانگی  شاخه چنگگ مانندي را گرفت و با هيجان در بوته گل رز فرو كرد كه با فرياد عشق 

شاخه متوقف شد در آن لحظه كه عشق از لاي بوته ها بيرون آمد دستهايش  روي صورتش

بود وخون از لاي انگشتانش بيرون مي آمد آري عشق كور شده بود ديوانگي گفت من چگونه 

می توانم تو را درمان كنم عشق گفت: تو نمي تواني مرا درمان كني ولي اگرميخواهي به من

كمك كني ميتواني راهنماي من شوي و ديوانگي قبول كرد و از آن پس شد كه عشق كور شد

و ديوانگي همواره در كنار اوست.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت17:30توسط شكوه | |

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه

من كه او را  دوست  مي دارم  ولي افسوس  او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم

من تو را من دوست مي دارم ولي افسوس  او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداندصبا

را  ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم كه او را دوست مي دارم ولي ناگه ز

ابر تيره برقي جست و ماه تابان روي آن را بپوشانيد.

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت22:17توسط شكوه | |

 

نمي دانم بايد از چه بگويم از دلي كه تنهاست يا از قلبي كه شكسته است مي خواهم از حال

خود بگويم و درد عشق را بر زبان بيا ورم و با اشكهايم دفترم را سياه مي كنم نوشته هايم را

با ياد تو و با قلبي شكسته و زخم خورده مي نويسم و مي گويم كه خيلي خسته ام خسته

تر از هميشه آه اي كاش مي دانستي كه چقدر دوستت دارم اي كاش مي توانستم با تمام

وجودم فرياد بزنم كه همه هستي من تويي تو اي كاش مي شد دوباره با هم بودن را تجربه

كنيم و درد عشق را با هم برزبان بياوريم اي كاش مي شد دست تو مرهم دردهاي من مي

شد اي كاش مي شد در آغوشت وجود عشق را لمس كنم عشق من اي عشق اول و آخرم

رهايم مكن تو را به دست امن خدا مي سپارم تا وجود او در دلت هميشه عشق مرا به ياد تو

آورد وقتي در كنارم نيستي با يادت غم جدايي را فراموش ميكنم لحظه لحظه ديدنت را روز

شماري ميكنم اگر چه انتظارم با ديدنت به پايان نمي رسد آن لحظه ديدار تو را در آغوش پر

مهرم مي گيرم تا ديگر از تو جدا نشوم و هميشه و همه جا با تو بمانم عشق من نوشته هايم

را براي تو مي نويسم تا شايد روزي در كنارم آن را بخواني و بداني كه چقدر دوستت دارم

با تمام وجودم فرياد مي زنم "دوستت دارم عزيزم "

 این متن رو خودم نوشتم منتظر نظراتتون هستم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت1:9توسط شكوه | |

 

(دوستت دارم)I LOVE YOU

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not change

تغییر نخواهم کرد

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not have many different moods

خلقیات متفاوت نخواهم داشت

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not hurt your feeling sometimes

گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

 

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not be erratic

آشفته نخواهم شد

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will always be strong

همواره قوی خواهم بود

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

my faults will not show

گناهانم را نشان نخواهم داد

but,...

اما

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will always be supportive of you

همواره پشتیبان تو خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will share all my thoughts

افکار و احساساتم را

and feeling with you

با تو سهیم خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

yourself

i will give you freedom to be

تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will understand every thing that

هر کاری که انجام دهی درکت خواهم کرد

you do

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will be completely honest with you

با تو کاملا صادق خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will laugh and cry with you

با تو خواهم گریست و خواهم خندید

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will help you achieve all your goals

کمکت خواهم کرد که به هدفهایت برسی

but,...

اما

most of all

بیش از همه

i do promise you that

i love you

می توانم عهد کنم که تو را دوست خواهم داشت

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت17:37توسط شكوه | |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

            

                                      نخواست او به من خسته بی گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                   

                                     کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟

 

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                                           

                                        به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ؟

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                    

                                   به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد ؟

 

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                      

                                   خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                      

                                     که هق هق تو مبادا به گوششان برسد ؟

 

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا

                           

                                       به او که عاشق او بودم زیان برسد

 

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                        

                                       خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت19:16توسط شكوه | |

                                         

 

                                

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:0توسط شكوه | |

هر جای دنیا که باشی و هر کاری که داری می کنی اینو بدون که

یک قلب هست که همیشه واسه تو میتپه اونم قلب خودته ...

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت20:24توسط شكوه | |