تبليغاتX
می خواهم در آغوش تو بمیرم


می خواهم در آغوش تو بمیرم

 

 

تو گفتی: رویش در حادثه عشق ما گم شده است
من گفتم :به احترام اين حادثه من ميميرم
او گفت: رویش تقدیر همیشه از شکوفه نیست

تو گفتی: عشق من سفیر مهربانی برای دل توست
من گفتم: بگذار سفیر وفاداری برای قلب تو باشم

او گفت: مهربانی بهایش وفاداری نیست

تو گفتی :مهتاب برایم تصویری از چشمان توست
من گفتم: ستاره های عشقم ر به طواف ماه می فرستم
او گفت:مهتاب هميشه در نگاه آدمي زيبا نيست


تو گفتی:بی تو بدان برایم مرگ تدریجی است

من گفتم :تا ابد قلبم را به تو می سپارم

او گفت:قلبت را به بهانه ای كوچك به دلي مسپار


تو گفتی:دستانت را به من بسپار تا بودنت را حس کنم
من گفتم:من همه هستی ام، غرورم را به تو می بخشم
او گفت:مگذار کوه غرورت خرد شود


تو گفتی:نگاهت انتهای خواسته های من در زندگی است
من گفتم تو جان بخواه ،من فدایت میکنم
او گفت:دل به حادثه های کوچک مسپار

تو گفتی: جاده ي عشق من و تو پاياني ندارد

من گفتم: بگذار تو را به جزیره ی دلم ببرم
اوگفت: دلت تاب این را ندارد ،باخود این چنین نکن

تو گفتی: کویر سینه ام با وجود تو جنگل روياست

من گفتم: تو رویای ناتمام من را تمام کردی
او گفت:رویایت را به نام او مکن

توگفتی: پلک خیس پنجره شاهد عشق من است
من گفتم:باران شاهد عشق من است
او گفت: با این بهانه بارانی مشو

تو گفتی: قسم بخور دلت هميشه مال من است

من گفتم: قسم میخورم به تو

او گفت: عهد مکن!شاید اين جاده پاياني داشته باشد


تو گفتی: هرگز برای سفر عهد مکن
من گفتم: شعرسفر را از ياد برده ام

او گفت: این بهانه را به یاد داشته باش
 

وامروز...
ت
و گفتی: برای سفر عهد کرده ام

من گفتم: ولی من عهد کردم هرگزمسافر نشوم

او گفت: این ابتدای راه است


تو گفتی: فقط برایم دعا کن و دل به فردا بسپار به فردا بسپار
من گفتم:بی تو نمیتوانم، بی تو می میرم
او گفت:اسیر این جفا مشو


تو گفتی: برای پشیمانی ام دعامکن
من گفتم :یک دریا اشک پشت سرت ميريزم

او گفت :بی راهه های آن حادثه اسیرست یک دریا اشک مریز، او لیاقت ندارد


تو رفتی ....

و من گفتم: دلم منتظر می ماند

او گفت: قدم در این جاده پر درد مگذار
صدایش پر از صلابت بود خوب اندیشیدم....
گویی عقلم بود که هميشه همراه من بود و من صدايش را نميشنيدم....

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 18:44 توسط شكوه| |

سلام دوستاي گلم... 

امروز برعكس روزاي ديگه كه سعي ميكـردم متن يا شـــعر عاشقانـه براتون بزارم خـواستم باهاتون دردودل كرده باشم چون دلم گرفته بود حتما براي شما هم پيش اومده كه يهو دلتنگ بشين مگه نه؟ هر كي دلتنگ يه چيزي ميشه...ولي من نميدونم چرا يهو دلتنگ شدم؟!شايـد خدا...شايد بارون...شايد دلتنگ يه دوست قديمي...شايد خودم آره خودم!شايد خستم؟خدايـــا من چم شده؟تو ميدوني مگه نه؟شك ندارم كه ميدوني!ميشه بهم بگي؟دوستاي گلم تا حالا عاشق شدين؟ نگو نه كه باورم نميشه!ميدونين چرا اين سوال رو از شما پرسيدم؟ خوب ميگم براتون...امروزخيلي اتفاقي به وبلاگ يكي از دوستاي گلم كه از دوستاي قديمي وبلاگمه ســر زدم باورتون ميشه بعد از خوندن مطالبش چشام پر اشك شد...حتما ميپرسين چرا؟ دوستم يه سالي هست شايد بيشتر كه قلب كوچيكشو هديه كرده بود به پسري كه فكر ميكرد از امانتي كه بهش داده ميتونه مراقبت كنه فكرمي كرد امانتدار خوبيه فكر مي كرد لياقتش رو داره كــه همه احساسشو همه محبتشو همه وجودشو در اختيارش بزاره ولي دوستم اشتباه ميكرد... چرا؟چون  امانتدار دوستم قلب سالمي كه دوستم بهش هديه كرده بود رو شكســـــــــــــــت آره شكست حالا رفته با يه دختر ديگه دوست شده !دارم خيــلي خودم رو كنترل ميكنم كــــه اشكام صورتم رو نوازش نكنه ولي نشد فكر كن يه لحظه كفشاتو دربيار كفش دوستم رو پــات كن ببين ميتوني تحمل كني...نه اين عشق نيست باور كن اين عشق نيست عشق مقدس به خدا مقدس دوست گلم تو عاشق بودي نه اون ...اون جاي عشق و هوس رو اشتباه گرفتــــه بود...ديگه نميدونم بايد چي بگم فقط مي خواستم هم با دوستم همدردي كرده باشم  هم به شما دوستــاي گلــم بگم قلــب يه هديـــه از طــرف خــداست ازش خــوب مــراقبت كنيد.  
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:7 توسط شكوه| |

   

یه روز بهم گفت:می خوام با هات دوست بشم، آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنــــهام!

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنــهام...

 يه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد با هات بمونم، آخه میدوني؟ من اينجا خيلي تنهام!

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنــهام...


یروز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همـه

 چیز روبه راه شدتو هم بیا، آخه می دونی؟من اينجا خيــلي  تنهام!

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم اینجا خیـلی تنهام...


یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم،آخه مي دوني من  اینجا خیلی تنهام!

براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خيلي  تنهـام...
 

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم، آخه می دونی؟

من اینجا خیلی تنـــهام!

براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خيلي  تنـهام...


حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر  

خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوزم خیلی خیلی تنـهام...

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 18:14 توسط شكوه| |

مي خواهم در آغوش تو بميرم در آغوش كسي  كه   دوستـــــش   دارم

در آغوش كسي كه همه هستي ام را فقـط به خاطر او بـر بــاد داده ام

در آغوش تو اي همسفر...

در آغوش تو  اي  دوست... 

در آغوش  تو اي  عاشق...

ایــن  متــن  رو  خــــودم  نوشـتـــم  منــتــظر  نـظـراتـتــون  هسـتــم.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:14 توسط شكوه| |

يه چيزي مي خوام بگم كه يادت بمونـــــــــــــــــــــــه...... 

هر  روز هر نفسي  كه مي كشم به ياد تو  و به عشق تو مي آد  مي خوام بگم  كه  نفس

عاشقا با نفسهاي معمولي خيلي فرق داره فرقش هم اينه كه نفسهاي  معمولي مي آد  

و ميره اما نفسهاي عاشقا فقط مي آد هيچ وقت نميـره

 این  متن  رو  خودم  نوشتم  منتظر  نظراتتون  هستـــــم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:16 توسط شكوه| |

 

در زمان هاي بسيار قديم كه هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور  

هم شده بودند ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم بازي كنيم مثل قايم باشك . ديوانگي فرياد 

زد و گفت:من چشم مي گزارم از آنجايي كه هيچ كس دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد

قبول كردند. ديوانگي روي درخت چشم گذاشت و شروع به شمارش كرد. لطافت خود را بـه

شاخ ماه آويزان  كرد  و خيانت خود را بين زباله ها پنهان كرد هوس به مركز زمين رفت دروغ

گفت به دل سنگ مي روم  ولي ته دريا رفت و  هر كدام جايي پنهان شدند كه  عشق مـردد

بود كه با شمارش ديوانگي عشق خود را در بين بوته هاي گل رز پنهان كرد. ديوانگي  اولين

نفری را كه پيدا كرد تنبلي بود چون كه تنبليش مي آمد تا جايي پنهان شود و به تربييت همه

را پیدا  کرد  بجز عشق كه حسادت در گوش ديوانگي زمزمه كرد عشق در بوته گل رز است

دیوانگی  شاخه چنگگ مانندي را گرفت و با هيجان در بوته گل رز فرو كرد كه با فرياد عشق 

شاخه متوقف شد در آن لحظه كه عشق از لاي بوته ها بيرون آمد دستهايش  روي صورتش

بود وخون از لاي انگشتانش بيرون مي آمـــد آري عشق كور شـــده بود ديوانــگي گفت من 

چگونه می توانم تو را درمان كنم عشق گفــــت: تو نمي تواني مـــرا درمان كني ولـــي اگر

ميخواهي به من كمك كني ميتواني راهنماي من شوي و ديوانــگي قبول كرد و از آن پـــس 

شد كه عشق كور شد و ديوانگي همواره در كنار اوست.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:30 توسط شكوه| |

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه

من كه او را  دوست  مي دارم  ولي افسوس  او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم

من تو را من دوست مي دارم ولي افسوس  او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداندصبا

را  ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم كه او را دوست مي دارم ولي ناگه ز

ابر تيره برقي جست و ماه تابان روي آن را بپوشانيد.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:17 توسط شكوه| |

 

نمي دانم بايد از چه بگويم از دلي كه تنهاست يا از قلبي كه شكسته است مي خواهم از حال

خود بگويم و درد عشق را بر زبان بيا ورم و با اشكهايم دفترم را سياه مي كنم نوشتهايــــــــم 

را با ياد تو و با قلبي شكسته و زخم خورده مي نويسم و مي گويم كــــه خيلـــي خستـــه ام

خستـــه تر از هميشه آه اي كاش مي دانستي كه چقدر دوستت دارم اي كاش مي توانستم

با تمـــام وجودم فرياد بزنم كه همه هستي من تويي تو اي كاش مي شد دوباره با هــم بودن

را تجربــه كنيم و درد عشق را با هم برزبان بياوريم اي كاش مي شد دست تو مرهم دردهـاي

من مـــي شد اي كاش مي شد در آغوشت وجود عشق را لمس كنم عشق من اي عشــــق

اول و آخرم رهايم مكن تو را به دست امن خدا مي سپارم تا وجود او در دلت هميشه عشـــق

مرا به ياد تو آورد وقتي در كنارم نيستي با يادت غم جدايي را فراموش ميكنم لحــظه لحــظه

ديدنـــت را روز شماري ميكنم اگر چه انتظارم با ديدنت به پايان نمي رسد آن لحظه ديدار تو را

در آغوش پــــر مهرم مي گيرم تا ديگر از تو جدا نشوم و هميشه و همه جا با تو بمانم عشــق

من نوشته هــايم را براي تو مي نويسم تا شايـــد روزي در كنــــارم آن را بخواني و بداني كه 

چقدر دوستــــــــت دارم با تمام وجودم فرياد مي زنم "دوستت دارم عزيزم "

 این متن رو خودم نوشتم منتظر نظراتتون هستم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:9 توسط شكوه| |

 

(دوستت دارم)I LOVE YOU

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not change

تغییر نخواهم کرد

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not have many different moods

خلقیات متفاوت نخواهم داشت

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not hurt your feeling sometimes

گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will not be erratic

آشفته نخواهم شد

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

i will always be strong

همواره قوی خواهم بود

i can not promise you that

نمی توانم عهد کنم که

my faults will not show

گناهانم را نشان نخواهم داد

but,...

اما

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will always be supportive of you

همواره پشتیبان تو خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will share all my thoughts

افکار و احساساتم را

and feeling with you

با تو سهیم خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

yourself

i will give you freedom to be

تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will understand every thing that

هر کاری که انجام دهی درکت خواهم کرد

you do

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will be completely honest with you

با تو کاملا صادق خواهم بود

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will laugh and cry with you

با تو خواهم گریست و خواهم خندید

i do promise you that

می توانم عهد کنم که

i will help you achieve all your goals

کمکت خواهم کرد که به هدفهایت برسی

but,...

اما

most of all

بیش از همه

i do promise you that

i love you

می توانم عهد کنم که تو را دوست خواهم داشت.

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:37 توسط شكوه| |

خـــــبر بــــــــه دورتــــرین نـــقطه جـــهان برســــــــــــــــــد                             

نخواست او به من خسته بی گمــان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

 کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برســــــــــد ؟

رها کنی برود از دلت جـــــــــــدا باشــــــــــد               

به آنکه دوست ترش داشته به آن برســــــد

رهــــــــــا کنی بروند تا دو پــــــــــرنده شوند                         

خبــــــــــر به دورترین نقطه جهان برســــــد

گلایــــه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبــــادا به گوششان برسد ؟

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا 

به او که عاشـــــــــق او بودم زیان برســـد

خدا کند که فقط این عشــــــق از سرم برود                   

 خدا کند که فقط آن زمــــــــــان برســد...!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:16 توسط شكوه| |

                                                          

چقدر سخت نوشتن وقتي بغض تو صدات جمع شده و نمي زاره كه

 

سكوت رو بشكنی...

  

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:0 توسط شكوه| |

هر جای دنیا که باشی و هر کاری که داری می کنی اینو بدون که

یک قلب هست که همیشه واسه تو میتپه اونم قلب خودتـــــــه...

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:24 توسط شكوه| |


Design By : Night Skin


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ